تضمین غزل حافظ- زبان حال حبیب بن مظاهر علیه السلام
تضمین غزل حافظ- زبان حال حبیب بن مظاهر
منت خدای را که من از یاوران شدم از سالکان درگه پیر مغان شدم
از کوفه تا به عزم وصالت روان شدم (هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم)
(اکنون که یاد تو روی تو کردم جوان شدم)
بر من رسید مژده که شاهت به تاج و تخت چرخ از حجاز سوی عراقش کشید رخت
گفتم به خود به بین که درین روزگار سخت (در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت)
(با جام می به کام دل دوستان شدم)
غمگین مباش آمدم ای سبط مصطفی با مسلم بن عوسجه در یاری شما
با خون کنم محاسن و گیسوی خود حنا (شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا)
(بر منتهای همت خود کامران شدم)
گر پور پاک حضرت خیر البشر نبود از خلقت وجود ز عالم اثر نبود
ما را رهی به محفل پیمان ذر نبود (اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود)
(در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم)
در راه دوستی تو شد موی من سپید عمرم گذشت و کوکب اقبال من دمید
شادم که داد رقعۀ وصلت به من نوید (از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید)
(ایمن ز شر و فتنه دور و زمان شدم)
ای ماه آسمان ولایت به هر زَمن وی بلبل بهار گلستان بوالحسن
کردی زمین کرب و بلا را شها وطن (ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من)
(در سایه تو بلبل باغ جهان شدم)
افراشتی لوای شفاعت به کربلا تا شیعیان خویش رهانی ز هر بلا
چشم فقیر سوی عطایت بود شها (دوشم نوید داد عنایت که حافظا)
(بازا که من به عفو گناهت ضمان شدم)