سردار دلها
ز تشییع سلیمانی به آمریکا عیان گردید
که چون موران ذلیل و پایمال شیعیان گردید

ز تشییع سلیمانی به آمریکا عیان گردید
که چون موران ذلیل و پایمال شیعیان گردید

آزادگی به قبضه شمشیر بسته است
مردان همیشه تکیه خود را به او کنند
قانون خلقت است که باید شود ضعیف
هر ملّتی که به راحتی و عیش خو کنند
شاعر: نیمتاج خانم
زن اگر دُرج پر از لؤلؤ وگوهر دارد
یا که او شوهر با فر چه سکندر دارد
یا که اولاد چه یوسف به برابر دارد
باز او چشم سوی لطف برادر دارد

درسال 1311 هجری قمری {1272شمسی} که مرحوم حاج مهدی خان گلدسته مسجد جامع کاشمر را بنا نمود در ورود به مسجد سروده شد
در مسجدی که دم زند از روضه بهشت
گلدسته ساختند بتاریخ چوب و خشت
تک بیت
تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت دل رفت به جائی که عرب رفت نی انداخت
بوسه مرد پیر
در مجلسی که جمله جوانان نشسته اند یا شوخی است و خنده و یا گپ و گپ و گپ
گر مرد پیر بوسه خورد از زن جوان همچون سگی است که آب خورد لپ و لپ و لپ
بدنامی
جهان را بیوفائی بود فرجام جهان بد بیوفا شد کوفه بدنام
بهر مه نحس او را سیزده شد صفر در این میان گردید بد نام
شعری از قصیده ای
مخدوم معظم تو مگر نشنیدی از هدک صدای لق لق دندانم[1]
[1] گویا مرحوم امام جمعه تشریف میبردند به هدک که قریهای در نواحی کوهستانی کاشمر بر مرحوم عبدالوهاب که از علمای محل است در مراجعت به شهر از جوی آبی میگذشتند عمامهشان به شاخه درختی بند میشود اسب رم میکند و عمامه در آب میافتد و معظم له سرمای فراوانی میخورد نامه مفصلی برای شیخ عبدالوهاب ارسال میدارند که این شعر یکی از اشعار آن نامه است و متاسفانه بقیه اشعار آن بهدست نیامد.
تک بیت
ابلهی گفتا که در ترشیز شد عالم زیاد گفتمش خاموش ابله در سراج اسراف نیست
تک بیت
المنه لله که زمستان بسر آمد این پای من از کنده کرسی بدر آمد
مهمانی مرد بخیل
بود مهمانیش چون ختنه کردن که اندر عمر خود یکبار باشد
سرگذشت شبی سرد
مرحوم امام جمعه ملکی داشتند در پایین ولایت کاشمر که گاهی برای خبرگیری به آنجا تشریف می بردند در یکی از مسافرتهاشان در حین مراجعت به شهر گویا شب بسیار سردی است در یکی از دهات بین راه وارد بر یکی از اشراف و خوانین آن محل میشوند قضای فلکی گویا صاحبخانه نیست و نوکرها هم از ایشان آنچنان که باید و شاید پذیرایی نمیکنند و شب را هم سرما میخورند پس از مراجعت به شهر نامهای دوستانه مینویسند، اشعار ذیل را برای او سروده و ارسال میدارند.
نمانده بود مگر چند ساعتی به پگاه[1] که خادمان و غلامان خان عالی جاه
برای من به تعب رختخواب آوردند به صد هزار کدورت به صد هزار اکراه
نهالیش[2] چه دل زار مفلسان نازک لحاف او چو شب وصل عاشقان کوتاه
شپش به مقعد هرکس که رفت میگفتا گشاده باد به دولت همیشه این درگاه
رباعی
ای فسق و فجور کار هر روزه ما وی پر ز حرام کاسه و کوزه ما
میگرید روزگار و میخندد چرخ بر طاعت و بر نماز و بر روزه ما
تک بیت
رسید کار به جائی که ساکنان سما زعرش پای به کرسی نهند از سرما
قند و چائی
هر که در عالم به قند و چای قرین است پیر نگردد که در بهشت مکین است
کرد بهر خانهای که چای در او جای رحل اقامت فکن که خُلد برین است
وقت نماز آید ار بجوش سماور بانگ زند کای رفیق قبله چنین است
عارف از این حرفهای مفت بکش دست آنکه شراباً طهور گفت همین است
بخل
خواجه میخواهد برای خویشتن چاهی کَنَد تا نیابند اهل بیت او ز بیآبی عذاب
نقش نانی میکشد وانگه زنان و کودکان میکَنَندش می کنندش تا رسانندش بآب
لطیف
ای نو نهال لطف که شد سر به سر لطیف اصلش لطیف و شاخه لطیف و ثمر لطیف
باشد رخش به صورت شمس و قمر شبیه بودی اگر که چهره شمس و قمر لطیف
شاید فرشتهای ز بشر گشته جلوه گر کاین سان نزاده است به عالم بشر لطیف
گفتم فرشته لیک سخن چون به لب رسید گفتا فرشته لعل لبش اینقدر لطیف
وی را دهن چو حقّه یاقوت پر گهر لطفش نگر که حقه لطیف و گهر لطیف
عشقش شرر به دل زد و آگه نشد کسی عشقش لطیف و قلب لطیف و شرر لطیف
کردم قیاس شعر تو مشکوه با شکر شهدش چو شکر است و نباشد شکرلطیف
تسلیت به یک دوست
خوش آنکسی که به حکم خدا مطیع بود برای صبر و تحمل دلش وسیع بود
رضا به امر خدا در مصبیت اطفال اگر چه مردن اطفال بس فجیع بود
اگر که ماند بسی فتنه[1]ها از او یابی اگر بمرد به محشر تو را شفیع بود
هرآنکه صبر کند در مصیبت اطفال به روز حشر مقامش بسی رفیع بود
ز باب صبر شود وارد بهشت برین مکان شیعۀ صابر بسی منیع[2] بود
مخور تو غصه ز بیشیریش که نوشد شیر ز دایگان بهشتی اگر رَضیع بود
برای تسلیت بچه مردگان مشکوه: سروده شعر و بیانات او بدیع[3] بود
شرح حال خود را به دوستی نوشته
من که دائم از جفای آسمان فریاد دارم شکوهها از گردش این چرخ کج بنیاد دارم
نه اجل باشد نه هِروان[1] تا رهم از کید دشمن نه مرا یک دوستی تا دل به رویش شاد دارم
نه مرا اسباب فسقی تا بکوشم در معاصی نه مرا توفیق طاعت تا خود از زهّاد دارم
بسته حبّ وطن محبوس در ترشیز ماندم کنده و زنجیر برپا از زن و اولاد دارم
با وجود آنکه شیرینی ندارم در مقابل دائما در کوه کندن حال چون فرهاد دارم
همچو آهو میچرم در مرتعی کز چار جانب از هوا و نفس و شیطان من دو صد صیاد دارم
یک برادر دارم و گر ساعتی با او نشینم او به من اشکال دارد من به او ایراد دارم
نی گذارندم که اندر گوشه عزلت نشینم گر برون آیم هزاران صدمه از حُسّاد دارم
علت هستی خود را میندانم چیست یا رب من که ذاتی بیثمر در عالم ایجاد دارم
گر غرض از هستی من هست آبادی عالم من که نتوانم سرای خویش را آباد دارم
با وجود آنکه باشم بسته چندین علائق دل خوش از طبع روان و خاطر آزاد دارم
طاق ابروی نکویان را کنم محراب طاعت زان که من در این عمل سرمشق از استاد دارم
غیرِ تسلیم و رضا کو چارهای مشکوه: محزون تا به کی گویی که من از دور گردون[2] داد دارم
[1] هروان به فتح هاء مخفف هروانه یعنی شکنجهگاه و آن محلی است که آماده است برای از بین بردن اشخاص بد فردوسی گوید بفرمود او را به هروانه نهگه برید و کنیدش همانجا تبه و گاهی هروانه را در مورد مریضخانه و بیمارستان بهکار میبرند ظاهرا این استعمال از نظر طعن میباشد
[2] گردون به فتح گاف و ضم دال هرچه دور خود یا محوری بچرخد به این مناسبت است که گاهی به روزگار و گاهی به آسمان اطلاق میشود.
تاریخ وفات پدر
تا صورت زیبای تو از دیده نهان شد هر سود که در مایه نهان بود زیان شد
بازار حسودان تو امروز رواج است خورشید نهان گشته و خفاش[1] عیان شد
احوال من خسته و آن دشمن نادان این طفل چو پیران شد و آن پیر جوان شد
چون جای تو در باغ جنان است از آن رو تاریخ وفات تو برِ باغ[2] جنان شد
[1] خفاش به ضم خاء و تشدید فاء شبپره این حیوان چشمانش ضعیف است در روشنائی قادر به دیدن نیست لذا منتظر است که خورشید غروب کند که او بتواند بیرون آید در فصل زمستان در جای تاریکی بهخواب میرود و اول بهار بیدار میشود ماده او میزاید و هر مرتبه دو بچه می آورد و بچههای خود را شیر میدهد به عربی وطواط هم میگویند.
[2] بر باغ جنان به حساب ابجد میشود 1309
به یکی از حکام نوشتهاند
ما گوشهنشین و صاحب تمکینیم غافل نشوی که غافل از آئینیم
رندیم ز کار مردمان آگاهیم تاریکنشین و روشنائی بینیم
کلاهی و عمامه
کنار یکی حائط کو کنار کلاهی به عمامهای شد دچار[1]
کلاهی چه آن هیئت نغز[2] دید ز عمامه گردیده حائط سپید
به عمامهای کرد اینسان خطاب چه سوری مهیا شدهای جناب
که این لاشخورها همه چون سباع[3] نمودند در این زمین اجتماع
چه این طعنه بشنید آخوند از او به او داد فوراً جوابی نکو[4]
که عمامه باشد لباس امان نباشد در او بهر ایشان زیان
چه عمامهها را به یک سو نهند بسی نیش بر پشت و پهلو زنند