آزادگی
آزادگی به قبضه شمشیر بسته است
مردان همیشه تکیه خود را به او کنند
قانون خلقت است که باید شود ضعیف
هر ملّتی که به راحتی و عیش خو کنند
شاعر: نیمتاج خانم
آزادگی به قبضه شمشیر بسته است
مردان همیشه تکیه خود را به او کنند
قانون خلقت است که باید شود ضعیف
هر ملّتی که به راحتی و عیش خو کنند
شاعر: نیمتاج خانم
زن اگر دُرج پر از لؤلؤ وگوهر دارد
یا که او شوهر با فر چه سکندر دارد
یا که اولاد چه یوسف به برابر دارد
باز او چشم سوی لطف برادر دارد
با حذر باش که اندر ره این سیل فنا
نه گذر ماند و نه راهگذر خواهد ماند
این بساطی که تو با لعل و گهر اندودی
عن غریب است که یکجا به دگر خواهد ماند
عاقب گر به دو صد بالش پر پردازی
خشت بالین تو بالش پر خواهد ماند
این جهان آبی و این هستی ما نقش بر آب
نقش بر آب برادر چقدر خواهد ماند
واله از سایۀ این نخل عزا پای مکش
که از این نخل برومند ثمر خواهد ماند
شعر از مرحوم ابوی حاج اقای واله رحمه الله علیهما است
بدنامی
جهان را بیوفائی بود فرجام جهان بد بیوفا شد کوفه بدنام
بهر مه نحس او را سیزده شد صفر در این میان گردید بد نام
شعری از قصیده ای
مخدوم معظم تو مگر نشنیدی از هدک صدای لق لق دندانم[1]
[1] گویا مرحوم امام جمعه تشریف میبردند به هدک که قریهای در نواحی کوهستانی کاشمر بر مرحوم عبدالوهاب که از علمای محل است در مراجعت به شهر از جوی آبی میگذشتند عمامهشان به شاخه درختی بند میشود اسب رم میکند و عمامه در آب میافتد و معظم له سرمای فراوانی میخورد نامه مفصلی برای شیخ عبدالوهاب ارسال میدارند که این شعر یکی از اشعار آن نامه است و متاسفانه بقیه اشعار آن بهدست نیامد.
رباعی
ای فسق و فجور کار هر روزه ما وی پر ز حرام کاسه و کوزه ما
میگرید روزگار و میخندد چرخ بر طاعت و بر نماز و بر روزه ما
بخل
خواجه میخواهد برای خویشتن چاهی کَنَد تا نیابند اهل بیت او ز بیآبی عذاب
نقش نانی میکشد وانگه زنان و کودکان میکَنَندش می کنندش تا رسانندش بآب
غفلت از مرگ
ای عمر تو در حدود هشتاد از مرگ چرانمی کنی یاد
شاید که تو را بودگمانی در دهرحیوۀِ جاودانی
طول املت نموده غافل افکنده به دل خیال باطل
آن میوه که بر درخت ماند بادی رسد و بپا فشاند
از حالت خود خبر نداری بر صورت خود نظر نداری
دل گشته سیاه بینهایت[1] بنموده ز دل به رخ سرایت[2]
آن چهره که بود همچو نسرین گردید چو قلب لاله رنگین
آن قامت همچو سرو موزون گردید به سان بید مجنون
گوشت کر و چشمها شده تار خوابت به تَعب خوراک دشوار
دندان سیاه و کِرم خورده گویی تو که مدتی است مرده
در گلشن تو خزان هویدا موی سر و ریش گشته بیضا
از ریش و سرت چو موی ریزد وزو ناله الرّحیل خیزد
همسایه ز سرفهات در آزار هم خوابه ز خور خور تو بیدار
بیچاره زنت همیشه دلگیر در حسرت مردنت شده پیر
اولاد که پاره تن تو گردیده تمام دشمن تو
آزرده ز صحبتت ندیمت آب شده است تر گلیمت
هر جا که تو لحظهای نشینی گل گشته ز آب چشم و بینی
خوش گفت یکی ز اهل ملت پیری و هزار عیب و علت
ماننده کودک صغیری هم پر طمع و بهانه گیری
با پشت خم و عصای در دست ناخورده شراب دائمی مست
هر کار نکرده در جوانی از عیش و نشاط و کامرانی
امروز تو در هوای اوئی اندر صدد قضای اوئی
هیهات کجا رسی به مقصود این آرزویت کجا دهد سود
در دهر بسان خار گلشن برچیده تمام از تو دامن
با این همه ضعف و ناتوانی داری تو امید کامرانی
کاهیده شده همه قوایت بر عکس شده قوی هوایت
باری به خود آی رو به حق کن زو خواهش عفو ما سبق کن
یا رب تو به این ضعیف إرحم یک هیمه تر ز دو ز خت کم
گر پاک نسازی از گناهم ای وای به حالت تباهم
جسمم به لحد چو جا نماید فریاد ز مردگان بر آید
بینند مرا چو اهل محشر گردند ز دیدنم مکدر
در دوزخ اگر که جا نمایم بر دوزخیان شرر فزایم
پیش از اجل ای رحیم و رحمان کن پاک مرا ز آب عصیان
تا در لحد و به حشر و در نار از من نشود کسی در آزار
[1] نهایت به کسر نون و فتح یاء یعنی پایان، در نوشتن نهایت و نظائر آن مثل هدایت کفایت منت منفعت اگر در خلال کلمات فارسی نوشته شود به تاء کشیده نوشته میشود همانطوری که مشاهده میکنید ولی اگر در خلال کلمات عربی نوشته شود به تاء مصدری(تاء گرد) نوشته میشود: نهایة، رضایة، هدیة، منة، منفعة
[2] سرایت به کسر سین و فتح یاء اثر کردن جاری شدن چیزی در اجزاء چیز دیگر و در اصطلاح طب انتقال مرضی از کسی به کس دیگر (واگیر) و نیز بهمعنی رفتن و سیر در شب استعمال شده
تسلیت به یک دوست
خوش آنکسی که به حکم خدا مطیع بود برای صبر و تحمل دلش وسیع بود
رضا به امر خدا در مصبیت اطفال اگر چه مردن اطفال بس فجیع بود
اگر که ماند بسی فتنه[1]ها از او یابی اگر بمرد به محشر تو را شفیع بود
هرآنکه صبر کند در مصیبت اطفال به روز حشر مقامش بسی رفیع بود
ز باب صبر شود وارد بهشت برین مکان شیعۀ صابر بسی منیع[2] بود
مخور تو غصه ز بیشیریش که نوشد شیر ز دایگان بهشتی اگر رَضیع بود
برای تسلیت بچه مردگان مشکوه: سروده شعر و بیانات او بدیع[3] بود
شرح حال خود را به دوستی نوشته
من که دائم از جفای آسمان فریاد دارم شکوهها از گردش این چرخ کج بنیاد دارم
نه اجل باشد نه هِروان[1] تا رهم از کید دشمن نه مرا یک دوستی تا دل به رویش شاد دارم
نه مرا اسباب فسقی تا بکوشم در معاصی نه مرا توفیق طاعت تا خود از زهّاد دارم
بسته حبّ وطن محبوس در ترشیز ماندم کنده و زنجیر برپا از زن و اولاد دارم
با وجود آنکه شیرینی ندارم در مقابل دائما در کوه کندن حال چون فرهاد دارم
همچو آهو میچرم در مرتعی کز چار جانب از هوا و نفس و شیطان من دو صد صیاد دارم
یک برادر دارم و گر ساعتی با او نشینم او به من اشکال دارد من به او ایراد دارم
نی گذارندم که اندر گوشه عزلت نشینم گر برون آیم هزاران صدمه از حُسّاد دارم
علت هستی خود را میندانم چیست یا رب من که ذاتی بیثمر در عالم ایجاد دارم
گر غرض از هستی من هست آبادی عالم من که نتوانم سرای خویش را آباد دارم
با وجود آنکه باشم بسته چندین علائق دل خوش از طبع روان و خاطر آزاد دارم
طاق ابروی نکویان را کنم محراب طاعت زان که من در این عمل سرمشق از استاد دارم
غیرِ تسلیم و رضا کو چارهای مشکوه: محزون تا به کی گویی که من از دور گردون[2] داد دارم
[1] هروان به فتح هاء مخفف هروانه یعنی شکنجهگاه و آن محلی است که آماده است برای از بین بردن اشخاص بد فردوسی گوید بفرمود او را به هروانه نهگه برید و کنیدش همانجا تبه و گاهی هروانه را در مورد مریضخانه و بیمارستان بهکار میبرند ظاهرا این استعمال از نظر طعن میباشد
[2] گردون به فتح گاف و ضم دال هرچه دور خود یا محوری بچرخد به این مناسبت است که گاهی به روزگار و گاهی به آسمان اطلاق میشود.
تاریخ وفات پدر
تا صورت زیبای تو از دیده نهان شد هر سود که در مایه نهان بود زیان شد
بازار حسودان تو امروز رواج است خورشید نهان گشته و خفاش[1] عیان شد
احوال من خسته و آن دشمن نادان این طفل چو پیران شد و آن پیر جوان شد
چون جای تو در باغ جنان است از آن رو تاریخ وفات تو برِ باغ[2] جنان شد
[1] خفاش به ضم خاء و تشدید فاء شبپره این حیوان چشمانش ضعیف است در روشنائی قادر به دیدن نیست لذا منتظر است که خورشید غروب کند که او بتواند بیرون آید در فصل زمستان در جای تاریکی بهخواب میرود و اول بهار بیدار میشود ماده او میزاید و هر مرتبه دو بچه می آورد و بچههای خود را شیر میدهد به عربی وطواط هم میگویند.
[2] بر باغ جنان به حساب ابجد میشود 1309
رباعی
این چرخ مثال آسیائی است بر دوش گرفته خلق انبان
هر روز به نام یک کسی هست که نوبت ما است آسیابان
به یکی از حکام نوشتهاند
ما گوشهنشین و صاحب تمکینیم غافل نشوی که غافل از آئینیم
رندیم ز کار مردمان آگاهیم تاریکنشین و روشنائی بینیم
کلاهی و عمامه
کنار یکی حائط کو کنار کلاهی به عمامهای شد دچار[1]
کلاهی چه آن هیئت نغز[2] دید ز عمامه گردیده حائط سپید
به عمامهای کرد اینسان خطاب چه سوری مهیا شدهای جناب
که این لاشخورها همه چون سباع[3] نمودند در این زمین اجتماع
چه این طعنه بشنید آخوند از او به او داد فوراً جوابی نکو[4]
که عمامه باشد لباس امان نباشد در او بهر ایشان زیان
چه عمامهها را به یک سو نهند بسی نیش بر پشت و پهلو زنند
فقد مات شهید
خواهید اگر از همه غمها برهید از مدرسه یک لحظه برون پا ننهید
آنکس که در او ماند بسی فتح و ظفر یافت وانکس که در او مرد فقد مات شهید
قطعه
خری بود در زیر بار گران سواره بر او بود مردی جوان
دِه دور در پیش در کوه سنگ گرسنه شکم تشنه با پای لنگ
یکی گرگ چون حارث اندر کمین که تازد بر او ناگهان از کمین
ورا بود زخم گرانی به پشت ز سنگینی بار و جُل درشت
به ماده خری تا که چشمش فتاد همه رنج و زحمت برَفتش زیاد
به سرعت روان شد همی سوی او که تا کامجو گردد از بوی او
بیفکند صاحب فرو هِشت بار که گردد ز محبوبهاش کامکار
تو را نفس اماره[1] اینسان بود که صد بار بدتر ز حیوان بود
قطعه
تو که بر زمین نگشتی به فلک چکار داری تو که آدمی ندیدی به ملک چکار داری
تو که در مقام وحدت به مقام شرک باشی تو که ده رو و دو رنگی تو به یک چکارداری
تو که سر به سر وجودت غِشِ محض و قِش مطلق به عمل تو را چکار و به محک چکار داری
تو که ظالمی و جابر تو که غاصبی و جائر به عمَر تو را چه حرف و به فدک چکار داری
مثل ظالم و مظلوم
مثل ظالم است با مظلوم آن یکی آتش و یکیش طلا
گو به آتش هر آنچه خواهی کن خود فنا میکنی به جاست طلا
هی ماه وهفته میگذرد از مدار عمر
هی ماه و هفته میگذرد از مدار[1] عمر بنگر چه زود میگذرد روزگار عمر
موی سفید بر زنخ[2] آمد نشان مرگ باد خزان وزید بر این سبزهزار عمر
عمر است همچو شهری و دشمن بگرد وی هی رخنه میرسد ز نَفَس بر حصار[3] عمر
حافظ چه خوش سرود که بنشین کنار جوی آب روان ببین و نظر کن گذار عمر
نی نی نسیم صبح بگردش نمیرسد بس با شتاب میگذرد شهسوار عمر
در بوستان دهر ندیدم غیر خار یک گل نچیدهایم خزان شد بهار عمر
ما در پی اقامت و او در پی رحیل در دست دیگری است عزیزان مَهار[4] عمر
مشکوه: رفت و عمر به یاران خود سپرد این شعر ماند از او به جهان یادگار عمر